دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
- 12:13 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
*از اونجایی که دیدم خیلی از دوستانم برای پیدا کردن اطلاعات در مورد عیسی مسیح به انجیلی به نام "انجیل برنابا" مراجعه می کنن تصمیم گرفتم دلایل جعلی بودن این انجیل رو در وبلاگم بذارم !
”و چون عیسی ابن مریم گفت: ”ای بنی اسرائیل، من پیامآور الله برای شما هستم که آنچه را پیش از من در تورات مکشوف شده تأئید میکنم و شما را به پیامآوری بشارت میدهم که پس از من میآید که نامش ’حمدشده‘ میباشد“ (سوره ۶۱: ۶).
مسلمانانی که این آیه را در قرآن میخوانند و قرائت میکنند، آن را گفتهای از ”انجیل اصلی“ میپندارند و آن را پیشگویی روشن برای ظهور محمد تلقی میکنند. در نظر ایشان، انجیل اصلی نمیتوانسته عیسی را پسر خدا بنامد و میبایست مرگ عیسی بر صلیب را انکار کرده باشد. بعضی از مسلمانان در تلاش برای بیاعتبار ساختن کتب مقدسه مسیحیان، بهدنبال مدارکی میگردند که با این عقاید سازگار باشد، حتی اگر کل کلیسا آنها را جعلی نامیده باشد. یکی از این مدارک، کتابی است به نام ”انجیل برنابا“. در این انجیل، به گفته بعضی از مسلمانان، مطالب زیادی هست که با انجیلهای قانونی تضاد دارد اما با اعتقادات مسلمانان همسو است. ایشان در بحثهایی که با مسیحیان دارند، آنقدر پیش میروند که آن را انجیلی اصلیای میدانند که از آسمان بر عیسی نازل شده و او آن را بر برنابا فرو خواند. برخی از مسلمانان عقاید خود را در مورد زندگی و تعالیم عیسی بر پایه این کتاب استوار میسازند، و نه بر قرآن و کتابمقدس و سنت.
یک مسلمان پاکستانی به نام آتائور رحیم که زحمت فراوانی کشید تا این ”انجیل“ را در پاکستان بشناساند، چنین گفته است: ”انجیل برنابا یگانه انجیلی است که از یکی از شاگردان عیسی باقی مانده، یعنی از کسی که بیشتر وقت خود را در معیت عیسی در طول سه سال خدمت او گذراند. لذا، بر خلاف نویسندگان انجیلهای پذیرفتهشده، تجربه و شناخت مستقیمی از تعالیم عیسی داشت.“ رحیم این امر را کاملاً نادیده میگیرد که یوحنا از ابتدای خدمت عیسی از همراهان او بود و متی نیز اندکی بعد از آن. او هیچ شواهدی ارائه نمیدهد تا نشان دهد که برنابا در طول سه سال خدمت عیسی، واقعاً شاگرد او بوده است.
متفکر مسلمان دیگری بهنام علی اکبر، چنین گفته است: ”مسیحیان انجیل برنابا را جزء لاینفک عهدجدید بهشمار نمیآورند و کمتر آن را در کلیساهایشان موعظه میکنند. شورای کلیساها حدود سیصد سال پیش از محمد پیامبر، این انجیل را محکوم کرد. بیشک علت این امر این بوده که در آن بهروشنی ظهور محمد پیامبر پیشگویی شده است.“ اما نامبرده هیچ مدرکی دال بر محکومیت این کتاب در شورای کلیساها ارائه نمیدهد.
ادعاهای مشابهی از سوی عبدالاحد داود در کتاب مشهورش بهنام ”محمد در کتابمقدس“ عنوان شده. او مینویسد: ”این انجیل از سوی کلیساها رد شده زیرا بیان آن بیشتر شبیه قرآن است و نیز به این دلیل که ماهیت رسالت عیسی مسیح را بهوضوح بیان کرده، و مهمتر از همه، به این دلیل که کلمات دقیق عیسی در مورد محمد را ضبط کرده است.“
حال حقیقت چیست؟ چرا مسیحیان این انجیل را رد میکنند؟ آیا به این علت که این کتاب حاوی پیشگوییهایی است در مورد محمد، یا اینکه دلایل محکمتری علیه اعتبار آن وجود دارد؟
پیشینه کتاب
نخستین باری که وجود چنین انجیلی مطرح شد، بهواسطه کار جرج سِیل بود که در مقدمه ترجمه خود از قرآن به سال ۱۷۳۴ به آن اشاره کرد. سیل در مقدمه خود به ترجمه اسپانیایی این کتاب، نوشته شخصی بهنام مصطفی اهل آراندا اشاره میکند که ادعا کرده بود که آن را از ایتالیایی ترجمه کردهاست. ادعا شده بود که راهبی ایتالیایی بهنام برادر مارینو آن را از کتابخانه پاپ سیکستوس پنجم (۱۵۸۵-۱۵۹۰)، هنگامی که وی در کتابخانهاش خواب بود، دزدیده و پس از خواندن آن، مسلمان شده است. این ترجمه بهنحوی از میان رفت، اما بخشهایی از متن اسپانیایی آن هنوز موجود است. ترجمه ایتالیایی آن به هلند راه یافت و در سال ۱۷۰۹ جزو اموال جـِی. اف. کرامر یافت شد که یکی از فرستادگان پادشاه پروس (آلمان) بود. او در سال ۱۷۱۳ آن را به شاهزاده اوژن اهل ساووآ داد و در طول سالها دست به دست گشت تا اینکه در سال ۱۷۳۸ به وین رسید و در کتابخانه سلطنتی قرار داده شد و هنوز نیز در آنجا است.
لانْسدِیل و لورا راگ آن را به انگلیسی ترجمه کردند و به سال ۱۹۰۷ آن را با ۷۰ صفحه مقدمه به چاپ رساندند؛ در این مقدمه، دلایلی قانعکننده ارائه شده بود تا شرح دهد که چرا محققان مختلف آن را انجیلی جعلی میدانند و اینکه در قرون وسطی نوشته شده است. در سال ۱۹۰۸، ترجمه عربی آن با مقدمهای جدید در قاهره انتشار یافت و در سال ۱۹۱۶، دو ویرایش آن بهزبان اردو منتشر شد که مبتنی بر ترجمه عربی بودند.
بین سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۸۰ ترجمههای این انجیل به بسیاری از زبانهای کشورهای اسلامی منتشر شد. ترجمه انگلیسی آن که توسط لانسدیل و لورا راگ انجام شده بود در سال ۱۹۷۳ مجدداً در پاکستان چاپ شد و جراید اردو و انگلیسی آن را بهعنوان انجیل واقعی عیسی معرفی کردند. جالب اینجا است که هیچیک از این تجدید چاپها حاوی آن ۷۰ صفحه مقدمه لانسدیل و لورا راگ نیستند، مقدمهای که شواهدی ارائه میداد دال بر اینکه این کتاب، اثری جعلی متعلق به قرون وسطی است. ترجمه انگلیسی این کتاب اکنون در بریتانیا و آمریکا از سوی چندین انتشارات اسلامی چاپ شده، اما هیچیک اشارهای به ناشران قبلی یا به مترجمان اولیه انگلیسی، یعنی لانسدیل و لورا راگ نمیکنند.
مطالب و پیام کتاب
انجیل برنابا را میتوان به چندین بخش تقسیم کرد. ذیلاً شرحی خلاصه از مطالب آن ارائه میدهیم:
فصلهای ۱-۹
ولادت عیسی؛ کودکی او و ”مباحثاتش“ با علمای دین در خصوص شریعت.
فصلهای ۱۰-۴۷
عیسی کتاب انجیل را از خدا دریافت میکند. او رسالت خود را آغاز میکند و معجزات بهعمل میآورد. او موعظه کرده، میگوید: ”من مسیح موعود نیستم؛ مسیح موعود از نسل اسماعیل به دنیا خواهد آمد.“
فصلهای ۴۸-۹۸
سربازان رومی عیسی را همچون خدا پرستش میکنند اما او به ایشان میگوید که پسر خدا نیست. او آمده است تا ظهور محمد را بشارت دهد.
فصلهای ۹۹-۱۲۶
جماعت گرد میآیند تا عیسی را پادشاه سازند، اما او سرزمین خود را به قصد دمشق ترک میکند و پس از آن، به شهرهای دیگر سفر میکند.
فصلهای ۱۲۷-۱۵۳
عیسی شاگردانش را در خصوص توبه، روزه، دعا، ترس خدا و اخلاقیات والا تعلیم میدهد.
فصلهای ۱۵۴-۱۹۱
عیسی در باره دنیای گناهکار، ماهیت گناه، احیا، آزادی، بهشت، و تقدیر ازلی تعلیم میدهد. همچنین اشاره شده که کاتبی ادعا میکند که کتابی مخفی از موسی دیده که اعلام میدارد که ”مسیح موعود از نسل اسماعیل خواهد بود، و نه از نسل اسحاق.“
فصلهای ۱۹۲-۲۲۲
عیسی ایلعازر را زنده میکند و مجازات اورشلیم را پیشگویی مینماید. یهودیان میکوشند او را سنگسار کنند اما او ناپدید میشود. یهودا به او خیانت میکند. عیسی به آسمان برده میشود و چهره یهودا طوری تغییر میکند که شبیه چهره عیسی بهنظر آید. یهودا بهاشتباه به جای عیسی مصلوب میشود. عیسی به یاران و به مادرش ظاهر میشود و به ایشان میگوید که مصلوب نشده بوده. او برنابا را مکلف میسازد که انجیل را بنویسد. او پس از آن به آسمان باز میگردد.
پیام این انجیل
مسلمانان ارزش بسیاری برای این انجیل قائلند زیرا تعالیمش بر علیه تعالیم عهدجدید است. ذیلاً به نکات اصلی این انجیل اشاره میکنیم، نکاتی که مؤید برخی از اعتقادات مسلمانان است، اما با تعالیم عهدجدید متناقض میباشد:
·عیسی بنده خدا است و فقط پیامآور او است (برنابا، فصل ۵۵). او نه خدا است و نه پسر خدا، و نه نوعی خدا (برنابا، فصلهای ۵۵ و ۱۰۰).
·عیسی ظهور مسیح موعود را که همانا محمد است پیشگویی میکند (برنابا، فصلهای ۴۲-۴۴). او منکر میشود که مسیح موعود است و این عنوان را به محمد نسبت میدهد. آن پسر ابراهیم که قربانی شد، اسماعیل بود و نه اسحاق (برنابا، فصل ۴۴).
·عیسی پیش از مصلوب شدن، به آسمان عروج کرد، و طوری شد که یهودا شبیه عیسی بهنظر برسد (برنابا، فصل ۲۲۰). عیسی بر صلیب نمرد (برنابا، فصل ۲۱۵). کسی که بر صلیب مرد، یهودای اسخریوطی بود (برنابا، فصل ۲۱۶). حواریون عیسی جسد یهودا را دزدیدند و ادعا کردند که عیسی زنده شده است. بسیاری از حواریون، از جمله پولس، این فریب را تعلیم دادهاند.
شواهد مربوط به اصالت کتاب
مسیحیان مدعیاند که این انجیل در زمان رسولان و شاگردان ایشان و پدران کلیسا و شاگردان ایشان وجود نداشته است. تقریباً همه کتابهای عهدجدید در نوشتههای مسیحیان اولیه مورد اشاره قرار گرفته، اما هیچ نوع اشارهای به انجیل برنابا نشده است. اما مسلمانان برای نسخه خطی این کتاب، تاریخچهای طولانی و پر آب و تاب ارائه میدهند که به روزگار ایرِنیوس (۱۳۰-۲۰۰ م) باز میگردد. برای مثال، رحیم میگوید که ایرنیوس ”در تأئید نظرات خود، نقل قولهایی مبسوط از انجیل برنابا بهعمل آورده است. این نشان میهد که انجیل برنابا در قرن و اول میلادی در گردش بوده است.“ وقتی موضوع را مورد مطالعه قرار میدهیم، مشاهده میکنیم که ایرنیوس در نوشتههای خود از رساله برنابا نقل قول میکند، نه از آنچه که رحیم انجیل برنابا مینامد. (”رساله“ یعنی نامه و معمولاً به تشریح تعالیم میپردازد، در حالی که ”انجیل“ شرح زندگی عیسی است.)
رحیم ادعا کرده که در زمان حکومت امپراطور زنون (۴۷۸ م.)، بقایای انجیل برنابا کشف گردید، و نسخهای از این انجیل که به دست خودش نوشته شده بوده، بر سینه او یافت شد. طبق نظر او، این نکته در کتاب Acta Sanctorium، بولاند جونییی، جلد دوم، صفحات ۴۲۲-۴۵۰، که به سال ۱۶۹۸ در شهر آنـْوِر انتشار یافته، ذکر شده است. اما آنچه این کتاب میگوید این است که نسخهای از انجیل به روایت متی که خودِ برنابا نسخهبرداری کرده بوده، بر سینه امپراطور یافت شده. این تحریف عمدی از این کتاب، صدق گفتار رحیم را مورد تردید قرار میدهد. او کلمات ”به روایت متی که خود برنابا نسخهبرداری کرده بوده“ را از قلم انداخته و بهجای آن نوشته ”انجیل برنابا“.
شواهدی از تاریخ اسلام
از آنجا که شواهد مربوط به تاریخ مسیحیت، گاه از سوی برخی مسلمانان رد میشود، لذا باید به شواهدی از تاریخ اسلام اشاره کنیم. مطالعه سنت اسلام و روایات تاریخی اسلامی حاکی از این است که محمد، پیامبر اسلام، روابط خوبی با حاکم مسیحیِ نجران داشته است. در زمان ولادت محمد، اعراب با مسیحیان حبشه و نیز با سه شاخه مسیحیت در خاورمیانه، یعنی مسیحیت بیزانتینی، نسطوری، و یعقوبی-مونوفیزیتی (تکطبیعتی) در تماس بودهاند. نسطوریها تأثیر بیشتری بر اعراب داشتند. بر اساس نوشته ابناسحاق، تصاویر مریم و عیسی را میشد بر یکی از دیوارهای کعبه دید.
سنت اسلام به هیأتهای مختلف مسیحی اشاره دارد که برای بحث با محمد نزد او میآمدند. یک بار، گروهی متشکل از شصت نفر بهرهبری عبدالمسیح، اسقف نجران، در مسجد مدینه با محمد دیدار کردند و با او در باره الوهیت مسیح به بحث پرداختند. محمد به ایشان گفت که عیسی خدا نیست. گفته میشود که در قرآن (سوره ۳: ۴۰-۷۰) به این رویداد اشاره شده است. این ملاقات بهترین فرصت بود تا به انجیل برنابا بهعنوان شاهدی بر علیه ادعای مسیحیان اشاره شود، اما چنین نبود چون چنین انجیلی وجود نداشت. خدا نیز آیهای در مورد این انجیل بر محمد نازل نکرد.
یوحنای دمشقی (وفات ۷۵۳ م.) که به یحیی ابن منصور مشهور است و پسر یکی از کارگزاران حکومتی و خزانهدار خلیفه معاویه و عبدالمالک بود، در مورد مطالب بسیاری، از جمله الوهیت مسیح مطلب نوشت. اگر چنین انجیلی در آن زمان وجود داشت، قطعاً او به آن اشاره میکرد.
اسقف تیموتهئوس (وفات ۸۲۳ م.) که دوره خدمت کلیساییاش شامل دوره اوج قدرت عباسیان در بغداد، در زمان هارونالرشید (۷۸۶-۸۰۹ م.) میشود، در جلسات مباحثه در دربار خلیفه موسیالهادی (۷۸۵-۷۸۶ م.) شرکت جست. این مباحثات نه فقط شامل دفاع از عقاید درست سلامی بر علیه متفکران آزاد و بدعتگزار میشد، بلکه شامل چهار انجیل نیز میگردید. اما طبق مدارک موجود، هیچکس به انجیل برنابا اشاره نکرد. علمای اسلام در مورد الوهیت و شخص عیسی بحث کردند، اما هیچگاه به این انجیل اشاره نکردند. خلیفه جعفر المتوکل (۸۴۷-۸۶۱ م.) که حقوق مذهبی و حق بنای کلیسا را لغو کرد و قوانین تبعیض برای مسیحیان و یهودیان را وضع نمود، در دربار خود با اشخاصی نظیر اسقف ایلیا مباحثه میکرد. اما در اینجا نیز هیچکس به انجیل برنابا بهعنوان مرجع استناد نکرد.
کتاب الفهرست نوشته ابوالفرج محمد ابن اسحاق الندیم (۹۳۵-۹۹۰ م.) که مسلمانان میگویند به تمام مراحل فرهنگ قرون وسطی اشاره کرده است، فهرست طویلی از کتابها و نویسندگان بهدست داده است. او فهرستی از تمام کتابهایی را که کتابمقدس را تشکیل میدهند ارائه داده، اما در هیچ جا به انجیل برنابا اشاره نکرده است.
مسلمانان قرنها بر اسپانیا حکومت کردند (۷۵۶-۱۴۹۲ م.) و گفت و شنودهای بسیاری میان مسلمانان و مسیحیان صورت گرفت، اما هیچ مسلمانی هرگز این انجیل را بهعنوان شاهدی بر علیه اعتقادات مسیحیت ارائه نداد. در این دوره، نویسندگان و مورخان و فلاسفه مسلمان بسیاری بودند نظیر الفارابی (وفات ۹۵۰ م.)، المسعودی (وفات ۹۵۶ م.)، القندی (وفات ۹۶۱ م.)، ابن حزم (وفات ۱۰۶۳ م.)، الغزالی (وفات ۱۱۱۱ م.)، ابوالعباس العارف (وفات ۱۱۴۱ م.)، ابن رشد (وفات ۱۱۹۸ م.)، محیالدین ابن العربی (وفات ۱۲۴۰ م.) و ابن خلدون (وفات ۱۴۰۶ م.). اما هیچیک از ایشان به این کتاب اشاره نکرده است. بهعلاوه، در هیچیک از کتابهای تفسیر قرآن که پیش از ۱۷۰۰م. نوشته شده، از این کتاب نام برده نشده است. لذا بسیار دشوار بتوان باور کرد که این انجیل میتوانسته پیش از قرن چهاردهم میلادی وجود داشته باشد. ذیلاً به شرح این نکته میپردازیم.
شواهدی از خود کتاب
ظاهر فیزیکی نسخه خطی انجیل برنابا که امروز در دسترس است، با توجه به نحوه صحافی و سبک نگارش و واژگانش، حاکی از آن است که بین سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۵۹۰ م. نوشته شده است.
نخست به شواهد داخلی متن میپردازیم. خدا در تورات به بنی اسرائیل امر کرد که سال یوبیل را نگاه دارند: ”این سال پنجاهم برای شما سال یوبیل خواهد بود.“ اما انجیل برنابا بههنگام اشاره به سال یوبیل، برای آن فواصل صدساله قائل میشود (برنابا، فصل ۸۲). نویسنده این رقم را از کجا آورده است؟
در حدود سال ۱۳۰۰، پاپ بونیفاس هشتم برای کلیسا فواصل زمانی یکصدساله را تعیین کرد. در سال ۱۳۴۳م. پاپ کلمنت ششم آن را مجدداً به پنجاه سال تقلیل داد و بعداً پاپ پل دوم (۱۴۶۴-۱۴۷۱م.) آن را به بیست و پنج سال کاهش داد. بهنظر میرسد که نویسنده چیزی در باره حکم پاپ میدانسته، اما تصور میکرده که آن را عیسی مقرر کرده است. این ما را به این نتیجه میرساند که این انجیل نمیتوانسته زودتر از سال ۱۳۰۰م. نوشته شده باشد.
چندین نقل قول از دانته یافت میشود که در این انجیل به عیسی نسبت داده شده است. برای مثال، اصطلاح مورد استفاده دانته، یعنی ”خدایان دروغین و دروغگو“، در فصلهای ۲۳، ۷۸، ۲۱۷ این انجیل بهکار رفته که نه در کتابمقدس استفاده شده و نه در قرآن، اما در این انجیل یافت میشود. توصیف جهنم در این انجیل بهگونهای چشمگیر شباهت به تخیلات دانته در باره جهنم و برزج و بهشت دارد. در فصل ۱۷۸ این انجیل آمده که نـُه آسمان وجود دارد که باز ما را به یاد دانته میاندازد. شایان ذکر است که دانته یک نویسنده ایتالیایی بود که در دوره بونیفاس هشتم زندگی میکرد. او نوشتن ”کمدی الهی“ معروف خود را به سال ۱۳۰۰م. آغاز کرد.
در این انجیل عناصر دیگری متعلق به قرون وسطی یافت میشود. در فصل ۱۹۴ گفته میشود که خانواده ایلعازر ارباب یا حاکم دو شهرک بودند، مجدلیه و بیتعنیا.در آن روزگار، سرزمین فلسطین را رومیها تحت اشغال داشتند، لذا سیستمی تحت عنوان ”حاکم“ وجود نداشت. این اشاره حاکی از نظام فئودالی است که در قرون وسطی متداول بود.
اشاره به بشکه شراب در فصل ۱۵۲ یک اشتباه تاریخی است. روشهای متداول در دادگاهها که در فصل ۱۲۱ مورد اشاره قرار گرفته، ایجاب میکند که نویسنده با جامعه قرون وسطی آشنا بوده باشد. در پرتو شواهد مذکور و بسیاری دیگر که در اینجا ذکر نشده، چه شواهد خارجی و چه داخلی، میتوان مشاهده کرد که این انجیل میبایست بهدست کسی نوشته شده باشد که قرنها بعد از برنابای مذکور در عهدجدید میزیسته است.
اشتباهات و تناقضات
۱- در این انجیل آمده که عیسی در زمانی ولادت یافت که پیلاطس فرماندار فلسطین بود. اما مطابق گزارشهای تاریخی، پیلاطس بعد سال ۲۶م به فرمانداری فلسطین منصوب شد. همچنین در فصل ۳ آمده که ولادت عیسی در دورهای روی داد که حنا (۶-۱۵م.) و قیافا (۱۸-۳۶م.) کاهنان اعظم بودند؛ این امر نه فقط با تاریخ تناقض دارد، بلکه با خود انجیل نیز. هیچیک از ایشان در زمان ولادت عیسی در این مقام نبودند. انجیل برنابا حدود ده سال در مورد حنا اشتباه کرده، حدود بیست و دو سال در مورد قیافا و حدود سی سال در مورد پیلاطس.
۲- در انجیل برنابا آمده که هیردویس (آنتیپاس) در اورشلیم و یهودیه صاحب قدرت بود و در آنجا سربازان بسیاری تحت حکم خود داشت (برنابا، فصل ۲۱۴). این اشتباه محض است زیرا او فقط پادشاه جلیل بود که حدود ۱۰۰ کیلومتر دورتر بود. در این انجیل، هیرودیس یک غیریهودی نامیده شده (برنابا، فصل ۲۱۷)، حال آنکه او یهودی مؤمنی بود. او برای برگزاری عید فصح به اورشلیم آمده بود، به همین جهت توانست در امر محاکمه عیسی مورد مشورت قرار گیرد.
۳- در فصل ۸۰، آمده که دانیال وقتی بهدست نبوکدنصر اسیر شد، دو ساله بود. این امر با روایت کتابمقدس (دانیال، فصل ۲) تناقض دارد که میگوید نبوکدنصر در سال دوم سلطنتش با دانیال در خصوص خوابش مشورت کرد. او چنان تحت تأثیر حکمت دانیال قرار گرفت که او را بر ولایت بابل حاکم ساخت. اگر شهادت این انجیل را بپذیریم، پس دانیال در این زمان سه ساله بوده است.
۴- در فصل ۹۱، روایتی آمده مبنی بر گردآوری سه لشکر که هر یک متشکل از دویست هزار سرباز بود تا بر سر مسأله الوهیت مسیح بجنگند. تحت حکومت رومیها در آن زمان، مالکیت اسلحه و ساخت آن شدیداً تحت کنترل قرار داشت. همچنین طبق دائرةالمعارف بریتانیکا، کل لشکر منظم روم در این زمان، حدود ۰۰۰ر۳۰۰ نفر بود که نیمی از آن ذخیره بودند. تا پیش از ویرانی اورشلیم به سال ۶۸-۷۰م.، در یهودیه فقط پادگان کوچکی وجود داشت.
۵- در فصل ۱۲۷ این انجیل، گفته شده که عیسی از کنگره معبد موعظه میکرد. این محل بهزحمت میتوانست محل مناسبی برای موعظه باشد، چون دیوار آن حدود ۲۰۰ متر بالاتر از سطح زمین قرار داشت و کسی سخن واعظ را نمیشنید.
۶- در فصلهای ۲۰ و ۲۱، گفته شده که ناصره شهری است در ساحل دریاچه جلیل. این شهر امروز موجود است و ۱۰۰ متر بالای سطح دریا قرار دارد و در فاصله ۲۰ کیلومتری دریاچه جلیل. در فصل ۹۹، ذکر شده که شهر صور در نزدیکی اردن واقع است، اما چنین چیزی صحت ندارد. صور ۵۰ کیلومتر دورتر از این محل، و در ساحل دریای مدیترانه در لبنان امروزی واقع است. اگر نویسنده با عیسی در این مناطق راه رفته باشد، چرا در خصوص چنین دادههایی دچار اشتباه شده است؟ آمده که زکی عیسی را در ناصره ملاقات کرد، در حالیکه مطابق انجیل لوقا، این واقعه در شهر اریحا رخ داد (لوقا، فصل ۱۹).
۷- در فصل ۱۶۹ این انجیل، تابستان آن گونه توصیف شده که گویی شخص در اروپا است. این امر با تابستانهای فلسطین مغایرت دارد زیرا در آنجا باران در زمستان میبارد و مزارع در تابستان خشک میشود و مطلقاً با مناطق سرسبزی که در این متن آمده شباهتی ندارد. مطابق مضمون این متن، عیسی در بیابان اردن بود، یعنی جایی که قطعاً نمیتوانسته از تابستانی شبیه تابستانهای اروپا بهره ببرد.
۸- حجی و هوشع دو نبی متمایزند که وحیهای ایشان بهطور مجزا در دو کتاب عهدعتیق ثبت شده است. اما در این انجیل آمده که ماجرای آنان در کتاب دانیال ثبت شده است (برنابا، فصل ۱۸۵). اشتباهات او در خصوص مراجع کتابمقدس در فصلهای ۱۶۵ و ۱۶۹ نیز آشکار میشود که در آنها نقل قولها را با یکدیگر اشتباه میگیرد.
۹- نویسنده ادعا میکند که عیسی آن مسیح موعود نیست؛ با اینحال، عنوان مسیحایی ”پسر داود“ را برای او بهکار میبرد (برنابا، فصلهای ۱۱، ۱۹، ۲۱ و غیره). در فصل ۱۹، برتری عیسی تعلیم داده شده، اما بعد در فصلهای ۵۴ و ۵۵ این امر رد شده و گفته شده که در روز قیامت، محمد برتری خواهد داشت.
تناقض با اسلام
قرآن از مسلمانان میخواهد که به کتابهایی که خدا به موسی و داود و عیسی و سایر انبیا داده ایمان داشته باشند. طبق تعالیم اسلامی، این کتابها به هیچ طریقی نباید با یکدیگر تناقض داشته باشند. مسلمانان بر این عقیدهاند که علت تفاوت کتابمقدس با قرآن این است که کتابمقدس تحریف شدهاست. بسیاری از مسلمانان معتقدند که انجیل برنابا در تعلیمی که در باره مصلوب شدن عیسی و سایر موارد میدهد، با قرآن همخوان است. بنابراین، ادعا میکنند که این انجیل باید یگانه انجیل معتبر باشد، یعنی انجیل اصلی.
در اینجا چند مورد مهم را ذکر میکنیم تا تفاوت انجیل برنابا با قرآن را متذکر شویم:
۱- مطابق برداشت برخی از مسلمانان، انجیل اصلی بر عیسی نازل شد. گرچه انجیل برنابا ادعا میکند که انجیل به قلب عیسی نازل شد (برنابا، فصل ۱۰)، اما تصریح نمیکند که عیسی کلمات الهی را دقیقاً از نسخهای آسمانی این کتاب دریافت داشت. بهنظر نمیرسد که نویسنده با دیدگاه اسلامی در خصوص وحی همسو باشد.
۲- مسیح طوری توصیف شده که گویی به ”شهادتین اسلامی“ اعتقاد داشته و آن را بیان کرده است: ”شهادت میدهم که خدایی جز الله نیست و محمد رسول او است“. این شهادت ۶۰۰ سال بعد از عیسی تدوین شد. حتی در قرآن نیز چنین شهادتی بهصورت کامل در یک محل ذکر نشده است.
۳- این انجیل عیسی و رسالت او را مشابه با رسالت یحیای تعمیددهنده معرفی میکند و نقش پیشرو مسیح موعود یعنی محمد را برای او قائل میشود (برنابا، فصلهای ۴۲-۴۴ و ۲۲۰). نویسنده یحیی و رسالت او را کاملاً از قلم انداخته، حال آنکه هم قرآن و هم عهدجدید نبوت یحیی را تصدیق میکنند و تعلیم میدهند که وی پیشرو عیسی بوده است. بهعلاوه، قرآن عیسی را بهعنوان مسیح تصدیق میکند، اما عیسی در انجیل برنابا چنین عنوانی را نمیپذیرد. در چندین بخش از این انجیل بروشنی ذکر شده که عیسی، مسیح نیست (برنابا، فصلهای ۴۲، ۸۲، ۸۳، ۹۶، ۹۷، ۱۹۸، ۲۰۶).
۴- در این انجیل آمده که مریم عیسی را بدون درد زایمان به دنیا آورد (برنابا، فصل ۳) و ولادت عیسی در خانه یا کلبه یک چوپان رخ داد. اما قرآن به درد زایمان مریم اشاره میکند، دردی که سبب شد مریم فریاد بر آورد؛ و اینکه عیسی زیر یک درخت نخل در بیابان چشم به جهان گشود.
۵- بسیاری از مسلمانان بر این عقیدهاند که خدا ۰۰۰ر۱۲۴ پیامبر به جهان گسیل داشت، حال آنکه انجیل برنابا این رقم را به ۰۰۰ر۱۴۴ میرساند (برنابا، فصل ۱۷).
۶- این انجیل میگوید که خدا گروهی از ایمانداران را برای مدت ۰۰۰ر۷۰ سال به جهنم فرستاده است (برنابا، فصل ۱۳۷)، در حالیکه قرآن میگوید که خدا به هیچ مؤمنی صدمه نمیرساند، حتی به اندازه یک مورچه (سوره ۴: ۴۰).
۷- مطابق تعلیم این انجیل، زمانی که تورات تحریف شد، خدا کتاب دیگری فرستاد، یعنی کتاب زبور یا مزامیر را. وقتی مردم این را نیز تحریف کردند، خدا انجیل را فرستاد تا جایگزین آن گردد. طبق این نظریه، هر گاه که کتابی الهی تحریف میشود، خدا کتاب دیگری میفرستد. نتیجتاً وقتی انجیل تحریف شد، خدا قرآن را فرستاد. این امر سؤال بسیار مهمی را در خصوص انجیل برنابا مطرح میسازد. اگر طبق باور بسیاری از مسلمانان، این انجیل نسخه تحریفنشده انجیل اصلی است، در اینصورت دیگر نیازی نبود قرآن فرستاده شود تا جایگزین آن گردد.
۸- مطابق این انجیل، نـُه آسمان و ده جهنم هست (برنابا، فصلهای ۵۲، ۵۷، ۱۷۸). اما قرآن تعلیم میدهد که فقط هفت آسمان وجود دارد (سوره ۲: ۲۹).
۹- این انجیل تعلیم میدهد که شیطان خالق جهنم است (برنابا، فصل ۳۵)، حال آنکه قرآن تعلیم میدهد که جهنم را خدا آفریده است (سوره ۲۵: ۱۱).
۱۰- در این انجیل ذکر شده که پیش از روز آخر، پانزده روز ویرانی قدم به قدم وجود خواهد داشت (برنابا، فصل ۵۳). همچنین ذکر میکند که در روز سیزدهم، آسمانها همچون طوماری پیچیده خواهد شد و هر موجود زندهای خواهد مرد. همه اینها در تناقضی آشکار با قرآن قرار دارد که تعلیم میهد که انسان تا به روز آخر زنده خواهد بود (سوره ۸۰: ۳۳-۳۷). در قرآن، هیچ جا به مرگ فرشتگان مقدس اشاره نشده، بلکه تصریح شده که آنان کماکان به انجام وظیفه ادامه خواهند داد (سوره ۶۹: ۱۵-۱۷).
۱۱- در این انجیل ادعا شده که عیسی گفته که مرد باید به یک زن اکتفا کند، حال آنکه قرآن اختیار حداکثر چهار زن را مجاز شمرده است (سوره ۴: ۳؛ برنابا فصل ۱۱۵).
۱۲- در فصلهای ۳۲، ۶۶ و ۶۷ این انجیل، از قول عیسی آمده که زکات و قربانی جزء احکام الهی نیست، بلکه سنت ابداعی بشر است. بهعبارت دیگر، این انجیل منکر این است که خدا قربانیهای سوختنی را در تورات امر کرده بوده است. اما قرآن تأئید میکند که خدا به بنی اسرائیل امر کرد تا قربانی تقدیم کنند (قرآن، سوره ۲: ۶۷-۷۲؛ کتابمقدس، اعداد ۱۹: ۱-۱۰).
آشکار است که این دو منبع (یعنی قرآن و انجیل برنابا) اعتقاد واحدی را در خصوص مصلوب شدن عیسی بیان میدارند، اما در مورد تعالیم دیگر، اتفاق نظر اندکی میان آنها وجود دارد.
نتیجه
در این مقاله، نشان دادیم که تاریخچه و اصالتی که مسلمانان به انجیل برنابا نسبت میدهند فاقد اعتبار است. شواهد تاریخی و شواهد موجود در خود کتاب نشان میدهند که این کتاب نمیتوانسته زودتر از قرن چهاردهم میلادی نوشته شده باشد. نویسنده آن نمیتواند برنابای مذکور در عهدجدید باشد. این کتاب مملو از اشتباه و تناقض است و عمده مطالب آن با معتقدات اسلامی تناقض دارد.
انجیل برنابا بهترین نمونه از نتیجه کار نقد تاریخی و ادبی است. وقتی به تمام اشتباهات و فقدان انسجام موجود در آن دقت میکنیم، به این نتیجه میرسیم کهاین انجیل اثر دست ”برنابای دروغین“ است که هرگز شاگرد عیسی در قرن اول نبوده و هیچگاه در سرزمینی نزیسته که عیسی در آن میزیست و تعلیم میداد.
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
- 8:19 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
ضربات تازیانه بر تن کم جانش می خورد . صلیب را به سختی بلنــد می کرد . اما ضربات پشت سرهم شلاق بر زخمهایش توان دوباره بلند شدن را از وی گرفته بود . جسم ناتوان انسانی اش دیگــر تاب مقاومت را نداشت . نتوانست صلیب را تنهایی بلند کند . ، نتوانست تا به کمال صلیب را خودش حمل کند . اینقدر خسته بود که دیگر قوتی برای حمل صلیب نداشت . بدنش انسانی اش سر شده بود . ضربات مکــرر تازیانه دیگر چندان سخت نبود . صلیب سنگین شده بود . بسیــار سنگین تر از ابتدا ... کمک گرفت ، هرچند از یک غریبه ، اما کمک گرفت ....
گاه صلیب هم سنگین می شود و احتیاج به کمک داریم، حتی اگر زخمی نباشیم . راه جلجتا را نمی توان تنهایی پیمود . باید همراهی داشت ، چراکه خیلی اوقات اینقدر طوفانهای زندگی سنگین و سخت می شود ... ، اینقدر صلیب بر انسان فشار می آورد و اینقدر انسان تازیانه شریر را می خورد که دیگر پایی و دستی برای گرفتن و حمل صلیب ندارد .
باید کمک گرفت . همانطور که مسیح از یک غریبه کمک خواست . البته خیلی اوقات هم باید در حمل صلیب به دیگر ایمانداران کمک کنیم ... بله گاهی ما باید شمعون قیروانی باشیم . گاه در زندگی خود را در آن دریای طوفانی شاگردان می بینیم و گاه در راه جلجتا ...
بله باید کمک خواست ، در هر دو حالت نگاهت را از مسیح بر ندار ، چون نمی دانی دریا کی طوفانی می شود . آیا مـی خواهی همچون پطرس بر موج قدم زنی ؟!
جمعه دهم آذر 1385
- 3:15 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
خدا به آرامی در ضمیر ما نجوا می کند و با قلبهای ما صحبت می کند. گاهی اوقات وقت نداریم گوش کنیم و او مجبور است بطرف ما آجر پرت کند.
به داستانی در این مورد توجه فرمایید: یک جوان موفق و کاری٬ یکروز در یکی ازخیابانهای اطراف خانه اش رانندگی می کرد و با ماشین جاگوارش کمی سریع می رفت. مراقب بچه هایی بود که ممکن بود از بین ماشینهای پارک شده یکدفعه وارد خیابان شوند که ناگهان متوجه چیزی شد ... همانطور که رد می شد بچه ای درکار نبود٬ در عوض ناگهان یک آجر به کنار در جاگوارش برخورد کرد. یکدفعه پا روی ترمز گذاشت و دنده عقب به جایی که آجر به در خورده بود رفت. از شدت عصبانیت از ماشین پیاده شده و نزدیکترین بچه را گرفت و او را بزور بطرف ماشین حول داد و فریاد کنان گفت: چرا اینکار را کردی؟ تو کی هستی؟ می شه بگی چه غلطی داری می کنی؟ این ماشین جدیده و می دونی این آجری که پرت کردی چقدر خرج ور می داره؟ چرا اینکار را کردی؟
پسر جوان شروع به عذر خواهی کردن کرد٬ او اینطور گفت: آقا لطفاً منو ببخشید... من متأسفم ولی کاره دیگه ای نمی تونستم بکنم. من آجر را پرت کردم چون هیچ ماشینی وای نمیسته. همینطور که اشک از گونه هایش سرازیر بود به نزدیک ماشین پارک شده اشاره کرد. او ادامه داد: اون برادرمه٬ از صندلی چرخدارش سورخورد و به زمین افتاده و من نمی تونم بلندش کنم.
و حالا دیگه پسر بچه با هق هق به مرد جوان می گفت: آیا کمکم میکنید تا اونو به صندلی چرخدارش برگردونم؟ اون صدمه دیده و برای من خیلی سنگینه. آن مرد جوان توسط آن حرفها تکانی خورده بود و سعی کرد که بخودش مسلط باشد. او با عجله آن پسرعلیل را در صندلی چرخدارش گذاشت و بعد دستمالش را به آرامی روی زخمها و خراشهایش گذاشت. خیلی سریع رو به پسر بچه کرد و گفت: همه چیز درست می شه. آن پسر بچه با روحیه سپاس به آن غریبه گفت: ممنونم٬ خدا به شما برکت بده. او از آن کلمات حیرت زده شده بود و دید که او به سادگی صندلی چرخداربرادرش را به گوشه پیاده رو حول داد و بطرف خانه رفتند.
او به آرامی بطرف جاگوارش قدم زد. صدمه قابل توجه بود ولی او هرگز برای تعمیرش خودش را به دردسر نینداخت.
او گذاشت تا آن تو رفتگی در ماشین آنجا بماند تا یادآور این پیغام باشد: هیچوقت آنقدر سریع در زندگیت از مسائل عبور نکن تا کسی مجبور شود برای جلب توجه تو٬ به تو آجر پرت کند. خدا به آرامی در ضمیر ما نجوا می کند و با قلبهای ما صحبت می کند. گاهی اوقات وقت نداریم گوش کنیم و او مجبور است بطرف ما آجر پرت کند. این بستگی به خود ما دارد که گوش کنیم یا نه..
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
- 23:45 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
شماره تلفنهای اورژانس
شماره تلفن های اورژانس (با کلیک کردن بر روی آیات مربوطه به آنها رجوع کنید) : وقتی که به نظر می آید خداوند دور است........... مزمور 139 را بخوانید وقتی ایمان شما نیاز به حرکت دارد................... عبرانیان 11 را بخوانید وقتی در خطر می باشید................................ مزمور 91 را بخوانید وقتی در نگرانی هستید................................. متی 6 : 19 الی 34 را بخوانید وقتی که گناه کرده اید................................... مزمور 51 را بخوانید وقتی که غمگین هستید................................ یوحنا 14 را بخوانید وقتی که پریشان هستید................................ مزمور 27 را بخوانید وقتی که ایرادگیر و تلخ هستید........................ اول قرنتیان 13 را بخوانید وقتی که نیاز به اطمینان دارید.......................... رومیان 8 : 1الی30را بخوانید برای یک فرصت بزرگ...................................... مزمور 55 را بخوانید برای مقابله با ترس........................................ مزمور 34 : 4 را بخوانید برای امنیت............................................... مزمور 121 : 3 را بخوانید برای اطمینان.................................................مزمور 8 : 35 را بخوانید برای بازگشت اطمینان....................................مزمور 145 : 18 را بخوانید وقتی که دعای شما خودخواهانه است.............. مزمور 67 را بخوانید وقتی که بی حوصله و ناراحت هستید............... رومیان : 8 : 31 را بخوانید وقتی که خود را تنها دیده، می ترسید............... مزمور 23 را بخوانید وقتی که به آرامش و استراحت نیاز دارید........... متی 11 : 2 الی 30 را بخوانید وقتی که آدمها از شما روی بر می گردانند.......... مزمور 27 را بخوانید اگر می خواهید میوه داشته باشید................... یوحنا 15 را بخوانید وقتی بنظر می آید که دنیا بزرگتر از خدا می باشد ..........مزمور 90 را بخوانید وقتی که حساب بانکی شما خالی می باشد.......... ... اول قرنتیان 13 را بخوانید وقتی که مردم نامهربان بنظر می آیند......................یوحنا 15 را بخوانید وقتی که در باره شغل خود مایوس می باشید.............مزمور 126 را بخوانید وقتی که خودبزرگ بینی وغرورگریبانگیرشما می شود......مزمور 19 را بخوانید برای رفتار مناسب با انسانهای دیگر...................... رومیان 12 را بخوانید برای داشتن رمز شادی پولس....................... کولسیان 3 : 12 الی 17 را بخوانید برای شناخت مسیحیت............................... دوم قرنتیان 5 : 15 الی 19 را بخوانید
دیگه نگران نباشیدهروقت هرمشکلی داشتیدبایکی از شماره های اورژانس آسمان تماس بگیرید ,بعد دیگه به اون مشکل فکر نکنید... ارتباط شما با شماره تلفنهای اورژانسی مستقیما برقرار خواهد شد .نیازی به کمک اپراتور نیست. برای مطالعه بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب " وعده های خدا " رجوع کنید.
ای کاش شما نیز او را بشناسید! پادشاه من مقتدرترین پادشاه است. هیچ چیز قادر به سنجیدن میزان محبت نامحدودش نیست. هیچ دوربین نجومی قادر به تعیین مرزهای بیپایان ثروتش نیست. هیچ چیز نمیتواند ریزش برکات او را مانع شود. هیچ چیز نمیتواند در برابر عظمت قدرت او مقاومت نماید. صداقت او کامل است. او تا ابد پابرجاست. رحمت او فناپذیر است. اقتدار او همه جانبه است. مهربانی او بیغرض است. آیا شما نیز او را میشناسید؟
او عظیمترین پدیدهای است که از افق این جهان عبور کرده است. او پسر خداست. او نجاتدهنده گناهکاران است. او نقطه عطف تمدن انسانی است. او یگانه و منحصر بهفرد است. او یکتا و والامقام است. او بیهمتا و بینظیر است. او عالیترین انگاره در کل ادبیات است. او والاترین شخصیت در کل فلسفه است. او معمای حل نشدنی نقادان است. او پایه اساسی الهیات راستین است. او معجزه اعصار است. بلی او، او حقیقتاً بالاتر از هر صفت عالی است که برای توصیفش استفاده شود. او تنها کسی است که شایسته است نجاتدهنده کامل خوانده شود. آیا شما امروز او را میشناسید؟
او برای ضعیفان منبع قدرت است. او در آزمایشها و وسوسهها نزدیک ماست. او با ما همراه و همدرد شده و ما را میرهاند. او ما را تقویت و حمایت میکند. او ما را محافظت و هدایت میکند. او شفای هر بیمار است. او جذامیان را پاک میکند. او گناهکاران را میآمرزد. او تقصیرات ما را میبخشد. او اسیران را رستگار میسازد. او مدافع ضعیفان است. او کوچکان را برکت میدهد. او شکستخوردگان و تحقیرشدگان را خدمت میکند. او به سالمندان احترام میگذارد. او سختکوشان را پاداش میدهد. او افتادگان را بر میافرازاند. ولی اینجا یک سؤال باقی است. آیا شما او را میشناسید؟
این است پادشاه من! او تنها پادشاه است! او تنها کلید رسیدن به دانش است. او تنها سرچشمه حکمت است. او تنها در بسوی نجات است. او تنها طریق صلح و آرامش است. او تنها جاده عدالت است. او شاهراه قدوسیت است. او تنها دروازه شکوه است. آیا شما او را میشناسید؟
خدمات او گوناگون است. وعدههای او مورد اعتماد، زندگی او غیر قابل مقایسه، نیکویی او نامحدود، مهربانی او جاودانی است. محبت او تغییرناپذیر است. کلام او بسنده است. فیض او کافی است. سلطنت او عادلانه، یوغ او آسان، بار او سبک، کاش میتوانستم او را برای شما وصف کنم اما او وصفناپذیر است. در مقابل او مقاومت نتوان کرد. بدون او زندگی نمیتوان کرد. فریسیان قادر به ایستادگی در مقابل او نبودند. و نتوانستند او را متوقف سازند. پیلاطس در او هیچ جرمی ندید. شاهدان دادگاه با هم به توافق نرسیدند. هیرودیس نتوانست او را از بین ببرد. مرگ نتوانست بر او غالب شود. و قبر نتوانست او را در خود نگاه دارد.
چنین است پادشاه من! بله، اوست پادشاه من! و ملکوت و قوت، جلال از ان توست تا ابد. پایانش کجاست؟ تا ابد و تا ابدالاباد. و در آخر با هم بگوییم "آمین" خداوند خدای قادر مطلق.
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
- 23:20 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
یوکابد
چندی پیش با خانمی صحبت میکردم که مادر دو فرزند بود. او در خلال درد و دلهایش تعریف کرد که وابستگی زیادی به فرزندانش دارد و بدون فرزندانش هیچ جایی نمیرود، مثلاً دوست ندارد با شوهرش دو نفری به کافه یا رستوران و یا به مسافرت بروند و خلاصه نمیتواند آنها را لحظهای از خود جدا نماید، البته بهطور حتم بسیاری از مادران بهخصوص مادران ایرانی و شرقی چنین خصوصیتی دارند.
در آن لحظه سؤالی در ذهنم ایجاد شد که اگر یک روز به هر علتی مثلاً جنگ، والدین بهخصوص مادران مجبور به ترک فرزندان خویش شوند، بهصورتی که از مقصد و آیندۀ ایشان هیچ اطلاعی نداشته باشند، چه عکسالعملی نشان خواهند داد؟
چند روز بعد از این ماجرا هنگامی که داشتم از ماهواره برنامهای مسیحی به زبان فارسی را تماشا میکردم موعظۀ یکی از کشیشان عزیز با قلبم صحبت نمود! او داستان مادری را تعریف میکرد که به ناچار مجبور به ترک فرزند خویش گشت، فرزندی که به تازگی قدم به این دنیا گذارده بود و میبایست در آغوش مادر و در کنار خانوادهاش معنی زندگی و روش زندگی کردن را بیاموزد. این مادر برای حفظ جان فرزندش مجبور به رها کردن او در رودخانه شد.
بارها و بارها داستان دلاوریهای موسی را خواندهایم اما آیا نام زنی که حامی این قهرمان تاریخ بود را میدانید؟ او کسی نیست جز مادر موسی بهنام "یوکابد"، به معنی "خدا جلال بیاید". واعظ که داستان زندگی این زن را بررسی میکرد در ادامه سخنان خود گفت: «کاری که یوکابد انجام داد بهواقع و بهطور یقین جلال و عظمت خدا را نشان میدهد. مادر موسی با عملکرد خویش اعلام نمود که میخواهم خدا در این بحران هراسناک جلال بیابد».
بعد از اتمام برنامه ماهواره به حرفهای واعظ فکر کردم، شخصیت یوکابُد و عکسالعمل او در مقابل آن فاجعۀ عظیم و هراسناک ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. او زنی بود که خدا بهتازگی به او پسری عزیز و نیکومنظر بخشیده بود. پسری که با چشمان معصومش دل پدر و مادر را میربود، او میبایست مرد خانه میشد و عصای دست پدر و مادرش.
در کتاب خروج فصل ۲ ما این داستان را بهوضوح میبینیم که پسران شیرخواره و کوچک بهدستور فرعون از بین میرفتند، و مادران هم با عجز و ناتوانی، کشته شدن ایشان را نظارهگر بودند.
اما در هیاهوی این فاجعه همانگونه که در بالا اشاره نمودم، مادری یوکابُد نام وجود دارد که نمیخواست تسلیم گردد. یوکابُد میدانست که در این موقعیت دهشتناک دست خدا کوتاه نیست که نرهاند، موقعیتی که حتی تجسم آن هم برای ما منزجرکننده میباشد. تجسم نمایید که سربازان لحظه به لحظه، خانه به خانه را میگشتند و هر گوشه و کناری سر میکشیدند تا اطفال معصوم را پیدا نموده بهقتل برسانند و در این موقعیت مادران را مجسم کنید که هر ثانیه برای ایشان مانند سالها بود و هر لحظه جهنمی غیر قابل تحمل!
در این وضعیت فکر میکنم کاملاً طبیعی باشد تا ترس تمامی افکار، عملکردها، هیجانات و احساسات هر انسانی را فلج نماید، چه برسد به مادرانی که جگرگوشههایشان در جلو چشمانشان پرپر میگشتند. اما یوکابُد در آن لحظات دهشتناک و هراسانگیز معنی اسم خویش را بهیاد آورد، "خدا جلال یابد"! خدایی که قوت و قدرت و رحمت و اعمالش عجیب و عظیم است، خدایی که آن ترس فلجکننده را مبدل به ایستادگی و عملکردی حکیمانه در انجام ارادۀ خدا نمود.
همانگونه که در بالا هم اشاره نمودم، هیچ مادری حاضر به ترک فرزندش، آن هم ترک او بهسوی مقصدی نامعلوم نمیباشد، اما یوکابُد در آن لحظات با قدرت خدا نگذاشت که ترس او را در غالب خود محصور نماید، بلکه بهمدت سه ماه با جرأت توانست طفلش را بهصورت پنهانی نزد خویش نگه دارد، و بعد با ایمان و حکمتی که خدا برای نجات پسرش به او داد، موسی را در سبدی نهاد و در رودخانه رها نمود. البته در اصل او کودکش را به جریان دستهای رودخانه نسپرد، بلکه جگرگوشۀ خویش را به دستان پر توان قادر مطلق سپرد تا همه چیز را برای جلال نامش بهپیش برد و خدا بود که جریان رودخانه را هدایت نمود.
آنچه در این ماجرا واقعاً قابل تفکر و تعمق است همانا زندگی، شخصیت و عملکرد یوکابُد میباشد.
خدا از قبل یوکابُد را انتخاب نموده بود که مادر موسی باشد، چون مادر موسی بودن، کار هر مادری نبود، او باید میایستاد، مقاومت مینمود، مبارزه میکرد، حکیمانه عمل مینمود و مهمتر اینکه او باید قدرت، حضور و مخصوصاً حاکمیت مطلق خدا را در زندگی خویش در هر لحظه لمس مینمود.
بهطور حتم او از خانوادهای خداترس آمده بود، ما میتوانیم این را از معنی اسم او درک نماییم. پدر و مادر یوکابُد با انتخاب این اسم برای دخترشان این را بهوضوح نشان دادند که میخواهند زندگی فرزندشان برای جلال نام خدا بهپیش رود.
درس بزرگی که من از عملکرد و شخصیت او یاد گرفتم این بود که او نه تنها معنی اسم خویش را در آن شرایط بحرانی بهیاد آورد، بلکه بهواقع با ذره ذرۀ وجودش با آن زندگی کرد، و با رشد ایمان خود در خداوند، خدا را جلال داد.
او به وعدههای خدا مبنی بر آزادی قومش ایمان داشت، پس بههمین دلیل با ایمانی که به خدا داشت، و با باوری که از معنی اسمش درک نموده بود، پسرش را در سبدی گذاشته و در رودخانه رها کرد. هدف او تماماً جلال نام خدا بود، آیا او میدانست که مانند مادری بیرحم عمل نمینماید؟ آیا میتوان نتیجه گرفت که او این عمل را با مشورت با شخصیتی انجام داد که در آن اوضاع و شرایط حاکم مطلق بود، یعنی یهوه خدای اسرائیل؟
البته یقیناً تنها معنی اسم یوکابُد نبود، که یوکابُد را بهپیش راند، بلکه این خود یوکابُد بود که تصمیم گرفت برای جلال خدا زندگی نماید، این یوکابُد بود که خواست و ایستاد تا خداوند در آن شرایط عمل نماید و با ایمان خویش موقعیتی را فراهم نمود تا نام خدا در آن وقایع جلال یابد.
آنچه که خدا از ما میخواهد این است که درک کنیم، در زندگیمان در حضور چه کسی ایستادهایم، و در حضور چه شخصیتی زندگی مینماییم. خدا از ما میخواهد که نه تنها اسم او بر ما حک شده باشد بلکه همانند یوکابُد با ذره ذرۀ وجودمان هر لحظه به بزرگی، عظمت و جلال او پی ببریم و با همۀ وجود درک نماییم که او چه خدای عظیم، قادر، حاکم و قدوسی است.
برای خدا این مهم نیست که معنی اسم ما چیست. برای خدا مهم است که ما تا چه اندازه با زندگی خویش نام او را جلال میدهیم و اسمی شایسته در خور فرزندان خدا از خویشتن بر جای میگذاریم؟ برای خدا این مهم است که چقدر در شرایط بحرانی زندگی، خدا را حاکم و ناظر میبینیم؟
زندگی یوکابُد به ما تعلیم میدهد که خدا بهتر از ما میتواند جریان رودخانه را هدایت نماید، حتی اگر شرایط ما بر خلاف مسیر آب باشد.
عملکردهای خدا با پیشبینیهای ما متفاوت است، یوکابُد هیچ وقت این جرأت را نداشت که برود و دو دستی جگرگوشه خویش را تقدیم دختر فرعون گرداند، اما او هر آنچه که میباید اتفاق میافتاد را به دستان پرتوان خدا سپرد، و خدا هم بر طبق ایمان و وفاداریش به او پاداشی بس عظیم داد، پاداشی که فکر میکنم او در آن لحظه با هیچ چیز آن را عوض نمینمود، خدا نه تنها فرزند او را از مرگ نجات داد، بلکه دختر فرعون بدون اینکه متوجه گردد او مادر آن طفل است، موسی را به یوکابد سپرد، تا به او شیر دهد و تا اتمام دوران شیرخوارگیش نزد او بماند. خدا موسی را به او پس داد، موسایی که نه تنها فرزند پر افتخار او گردید بلکه افتخار قوم و مقدسین در خداوند است.
اگر با دقت به اطراف خویش نگاه کنیم، افراد زیادی را مانند یوکابُد خواهیم دید که با زندگیشان نام خدا را جلال میدهند، آن هم نه برای یک روز، دو روز یا یک سال بلکه تمامی زندگیشان را برای جلال دادن نام خدا گذاشتهاند. پس باشد که پا بهپای این مردان و زنان خدا به پیش رفته انجیل سیار مسیح بوده، نام او را در لحظه به لحظۀ زندگیمان جلال دهیم.
در آخر این را با افتخار میگویم که من شخصی را در زندگی در کنارم داشتم، یعنی پدرم که همانند یوکابُد به اسم آسمانی خویش نگاه نمود و برای جلال نام خداوندش زندگی کرد و برای نجات بدن جسمانی خویش حاضر به انکار خداوندش نگردید بلکه تا به موت ایستاد و در آخر دوره زمینی خویش را بهپایان رساند و بهسوی آن خانۀ ابدی شتافت و تمامی جلال، قوت و عظمت را به پدر آسمانی خود داد. «زیرا پادشاهی و قوت و جلال تا ابدالآباد از آن تو است. آمین Kalameh.com
دوشنبه سوم مهر 1385
- 0:45 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
اختلاف نظرات زيادي در زمينه يادآوريخاطرات زمان مرگ توسط كساني كه تجربه مرگداشتهاند وجود دارد. عدهاي اين يادآوري رانوعي توهم ميدانند كه البته با دلايل محكم علميميتوان آن را ثابت كرد كه وقتي فقط چند دقيقه(حدود 4 دقيقه) اكسيژن به مغز نرسد، فرد دچارمرگ مغزي ميشود . . .
*
اگر فقط چند دقيقه(حدود 4 دقيقه) اكسيژن به مغز نرسد، فرد دچارمرگ مغزي ميشود و فعاليتهاي مغز متوقفميشود. پس ديگر توهم، معنا نداشته و اين فرضرد ميشود. اين جاست كه بار ديگر علم در برابرقدرت و جلال خداوند خاموش ميشود و فقط نظارهگر شگفتيها ميماند. اين بار نشانهاي ديگراز (خداوند زنده) را در مورد يكي از هموطنانخود نقل ميكنیم. باشد كه چشمها آنچه را كهبايد ببيند و بشنود، دريابند و بدانند كه (او) هميشهزنده است و در همه جا حضور دارد...
و آن روز... طبق اظهارات پرستار 36 ساله بخشآيسييو بيمارستان امام خميني، (محمدشفيعي) متولد 1327 در آي سي يو دچار ايستقلبي شد و در حدود چهل و پنج دقيقه تا يكساعت روي ايشان عمليات سي پي آر (احياءقلبي- ريوي) انجام شد، ولي چون نتيجهاينداشت بيمار فوت شده اعلام گرديد و تمامدستگاهها را از او قطع كردند تا آن كه بعد ازگذشتن زماني نسبتا طولاني خانم (دكتر صداقت)براي امضا كردن جواز دفن به آن جا آمد و درعين ناباوري ضربان بسيار ضعيفي را حس كرد و بهسرعت سي پي آر شروع شد و جسد پس از 45دقيقه زنده شد!
شرح ماجرا را از زبان خود بيمار
احساس خستگي مفرط ميكردم، حسي شبيه بهزجر، مدت زيادي طول نكشيد تا تبديل به يكحس عميق لذت بخش شد... دلم غش ميرفت!يك خوشي بسيار دلپذير... در فضا رها شدم. دراتاق پرستاران را ديدم كه روي كسي خم شدهاندو در حال ماساژ قلبي،... هستند. اول متوجه نشدماو كيست ولي بعد كه چهره او را ديدم به شدت جاخوردم! خودم بود... زمان برايم صفر شده بود،انگار همه جا حضور داشتم در همان لحظه، لحظهتولدم را ديدم، مادرم را ديدم كه در حال به دنياآوردن من بود. بعد خودم را آنجا ديدم كهخوابيده بودم. دكترها و پرستارها كنار رفتهبودند. من مرده بودم. ديدم كه چشمان و شستپاهايم را بستند و ملحفه را روي صورتم كشيدند.يكدفعه بالاي سرم فردي را ديدم كه نميشدتشخيص داد زن است يا مرد. بلند قد وخوشاندام، او به قدري زيبا بود كه بياغراق درهمان لحظه عاشقش شدم! حيف كه نميتوانمزيبايي او را وصف كنم! در تمام عمرم كسي را بهاين زيبايي نديده بودم. لباس كرم رنگ بر تنداشت كه بر روي آن پارچهاي سفيد انداختهبود. به من گفت: چي شده؟ (به زبان فارسي)،گفتم: پدرم را ميخواهم. گفت: بيا پدرت اينجاست، پدرم را ديدم كه بالاي بسترم گريهميكند. هرچه صدايش زدم، صدايم را نشنيد، بعدفهميدم كه فقط او ميتواند صداي مرا بشنود.گفتم: به نظرم او همان كسي بود كه ما (عزرائيل)ميناميم يا شايد رشته مرگ، با آن فرد جايرفتيم. مردي را ديدم كه نشسته بود و آن فرد زيبابسيار به او احترام ميگذاشت. 5 گوي نوراني دراطرافش بود ولي نور آنها چشم را آزار نميداد.يك گوي را به سمت من گرفت. فرد زيبا رو به منگفت: بگيرش. تا گرفتم خود را در I.C.U ديدم كهدكتري با دستگاه الكترو شوك مشعول شوكدادن به قلب من بود. جالب آن بود كه در طيآن چند روز ما در I.C.U 5 نفر بوديم كه آن 4نفر مردند. البته من هم مردم ولي باز زنده شدم.! از او پرسيدیم: - آيا قبل از اين تجربه، متوجه شده بوديد كهنزديك مرگ هستيد؟
شفيعي: بله. وقتي آخرين بار در خانه بودم،قبل از آن كه وارد مرحله بيهوشي شوم، حسميكردم دنيا دارد تيره ميشود. حس ميكردمچيزي رو به اتمام است 4 دختر و همسرم را طورديگري ميديدم. انگار تصاويري در غروب بودند!ميدانستم وقت رفتنم است. - آيا در لحظات اول تجربه مرگ، احساس ترس يا تنهايي نكرديد؟ شفيعي: اصلا! آن قدر حس خوبي بود كهميتوانم راجع به آن توضيح بدهم... - فكر ميكنيد اين بازگشت براي شما چهپيامي به همراه داشته است؟ شفيعي: خوب باش، خوب رفتار كن، خوبزندگي كن... و فكر ميكنم بعد از آن اگر كسياعتقاد به دنياي پس از مرگ نداشته باشد منميتوانم آن را ثابت كنم! جالب آن كه بعد از اينماجرا دوستان و همكارانم نيز تغييراتي اساسي درمن حس ميكردند. حضور من براي آنها نشانهاياز قدرت خداوند بود. - فكر ميكني چرا اين اتفاق براي شما افتاد وچرا براي ديگران پيش نميآيد؟ شفيعي: دليل آن را به خوبي نمي دانم وليشايد مربوط به آن باشد كه من در تمام عمرمسعيام بر آن بوده كه كسي را آزار ندهم و بدكسي را نخواهم و اگر به كسي كمكي ميكنم آن راپنهاني انجام دهم. -ديد شما نسبت به مرگ قبل از اين اتفاقچگونه بود و بعد از اين اتفاق چه تغييري كرد؟ شفيعي: من قبل از اين اتفاق واقعا از مرگميترسيدم. يادم ميآيد هر وقت به قبرستانميرفتم سعي ميكردم به صورت جسد يا داخلقبر نگاه نكنم. ولي باور كنيد الان اگر مرا بين 10جسد بگذارند خيلي راحت ميخوابم؟ و احساسبسيار خوشايندي نسبت به مرگ دارم! - آيا دوست داريد اين تجربه دوباره تكرارشود؟ شفيعي: اي كاش روزي هزار بار برايم تكرارشود! چنان لذت بخش بود كه حد نداشت، دلمميخواهد آن فرد زيبا را ببينم و آن حس رادوباره تجربه كنم. مرگ هديهاي است كه خدا به ما داده! - بعد از اين تجربه چه تغييراتي در تصور ودرك شما از خداوند پيش آمد؟ شفيعي: علاقهام به او خيلي بيشتر شد و دركنارش خيلي هم خدا ترس شدهام. در ضمنبيشتر با او حرف ميزنم، حتي وقت رانندگي،وقت راه رفتن، وقت خوردن به ياد او هستم! . - با او خداحافظي كردیم و جملهاي از ايليا(م) كه در كتاب روياي راستين خوانده بودم درذهنم ميدرخشيد: (... و شما اي زندگان از نور زنده بارور شويد وكودك الهي را در درون خود بپرورانيد و برايفارغ شدن از خود آماده شويد. منتظر زاييدنملكوت الهي در خود باشيد و براي تولد دوبارهمهيا شويد...)
شفيعي و همسرش ميگويند: محمد علي شفيعي اهل هفتگل خوزستان استاندامي متوسط وموهايي جو گندمي صورتيباريك و كشيده و چشماني ريز و پوستي نسبتا تيرهدارد. او بر اثر بي توجهي به سرما خوردگي دچارآنفلونزا و در نهايت ذات الريه شد. او ميگويد:روز جمعه بود كه در منزل بودم، احساس خفگيميكردم به مجتمع پزشكي سازمان آب و برقخوزستان رفتم و در نهايت به بيمارستان امامخميني منتقل شدم. چهل روز در آي سي يو و 22روز دركما بودم 75 روز در بخش بودم... طيدوران كما يك بار فوت كردم احساس سبكيكردم و خود را ميان زمين و آسمان ديدم انجابودم كه متوجه شدم پزشكان و پرستاران دارندروي جسم من كار ميكنند. شفيعي ميگويد: با شوك الكتريكي روي منكار ميكردند نتيجه نداد مرا كفن پوش كردنمدت 45 دقيقه در كفن بودم... همسرم برايم آش نذري درست كرده بود او بههمراه ساير اعضاي خانواده مشغول پخش آشدر محله بود كه برادرم با منزل تماس گرفت و خبرمرگم را اعلام كرد مراسم آش نذري تبديل به يكمراسم شيون و زاري شد... اين شيون و زاري تنها50 دقيقه طول كشيد چرا كه دوباره با خانوادهتماس گرفتند و اعلام كردند كه من زنده شدم. زماني در اصطلاح پزشكي خود را شكلات پيچ(كفن پوش) ديدم، زنده بودن را احساس كردم...به خيال خودم فرياد ميزدم كه اشتباه ميكنيددستگاهها را ازمن جدا نكنيد اين كفن را باز كنيدمن زندهام اما كسي نميشنيد همان لحظه خود راروي تخت ديدم از خودم به شدت متنفر بودم... سفر مرگ خود را فقط خودم درك ميكنم. همسر محمد شفيعي ميگويد نذر كرده بودم كههمسرم شفا پيدا كند كه خبر فوت او را به ما اطلاع داده شد در نهايت بارديگر اطلاع دادند كه محمد زنده است... در يكياز روزها براي ملاقات او به همراه تمام اهلخانواده به ديدار محمد رفتيم... در همان روز بود كه پدرش دستمالي را ازجيب خود دراورد كه بلافاصله محمد با مشاهدآن دستمال شروع به گريه كرد از او پرسيدم چراگريه ميكني و در آن زمان بود كه محمد جريانمرگ خود را و ديدار با مرد سفيد پوش را توضيحداد. همسر محمد شفيعي به تاثيرات اين معجزهپرداخت و گفت من اعتقادات دینی را باوردارم معتقدم تا خداوند ما نخواهد هيچبرگي از درختي نميافتد طي مدت بيماريمحمد مدامدعا میکردم واكنونكه اين معجزه را ديدم اعتقادم به خدا صد برابر شدهاست. آیا شما هم در مورد دنیای " پس از مرگ" روایتی را شنیده اید و یا شاید هم دیده اید ؟ نظر شما چیست ؟
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
- 22:13 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
عیسی مسیح می فرماید: چند بار خواستم فرزندان تو را جمع کنم همانطور که مرغ جوجه های خود را زیر بال خود می گیرد، اما تو نخواستی .
یکی از نویسندگان مسیحی می نویسد: سالها پیش در یک شب زمستانی در مزرعه پدرم به اصطبل رفته تا به حیوانات سرکشی کنم ، و احتیاجات خوراکی آنها را در اختیارشان بگذارم. شب بسیار سردی بود، به حدی که دور در قسمت اسبها یخ بسته بود و باز نمی شد، وقتی داشتم به دنبال طبر می گشتم که بتوانی یخهای در را بشکنم ، ناگهان چشمم به مرغی افتاد که روی زمین نشسته و جوجه هایش را زیر بالهایش گرفته بود، سر مرغ رو به پایین بود و بالهایش را پهن کرده بود تا بتواند همه جوجه ها را گرم نگه دارد. ناگهان این تصویر مرا به یاد عیسی مسیح انداخت که چطور همانند این مرغ مادر می خواهد ما رازیر بالهای خود بگیرد و ما را در امنیت ساکن بسازد. دقیقا" همانند همان جوجه ها ما هم می توانیم تصمیم بگیریم که آیا می خواهیم تحت حمایت مسیح قرار بگیریم یا نه.
البته شاید این مرغ هم دنبال جوجه هایش افتاده که پیشش بیایند ولی اکثرا" این جوجه ها خودشان طبیعتا" به نزد مادر می روند، تا در زمان مصیبت و طوفانها در امان باشند، چون خوب تشخیص می دهند که به کسی بزرگتر و قویتر از خودشان احتیاج دارند که نجانشان دهد و از آنها حمایت کند. در حالیکه با کمال تاسف اکثر ما انسانها این درک و تشخیص را نداریم. عیسی مسیح بر روی صلیب با آغوش باز از ما می خواهد که به نزدش برویم و نجاتی را که مهیا کرده بپذیریم . هیچ کس نمی تواند این نجات را از طرف ما قبول کند و هیچکس را هم نمی شود به زور نجات داد. اگر ما خود به طرف خدا برنگردیم هیچکس نمی تواند برای ما کاری بکند، تنها راه چاره این است که درک کنیم در طول زندگی برای رهایی از گناهان خود به عیسی مسیح و نجانی که با مرگ فداکارانه خود بر روی صلیب مهیا کرده است احتیاج داریم. خداوند می خواهد با ما یک رابطه عاشقانه و پر از محبت برقرار کند، نه آن رابطه ای که بر مبنای شریعت و قانون است، زیرا رابطه ای ظریف شریعت فقط ما را مجبور می کند که چند عمل اجباری بدون محبت انجام دهیم و آنهم فقط برای رفع مسئولیت . اگر امروز خود را گناهکار می دانید این مهم است که بدانید خدا چقدر شما را دوست دارد، البته نه گناهان شما را بلکه خودتان را. او آنقدر شما را دوست دارد که پسر یگانه خود را فرستاد تا جای ما را بگیرد و برای گناهان ما بمیرد. تا بدینوسیله بتوانیم رابطه ای بر مبنای محبت را با خدا آغاز کنیم.
حقیقت این است که گناه ، ما را با خداوند بیگانه و غریبه کرده است، یکی از انبیای عهد عتیق به نام اشعیا می گوید: هان دست خدا کوتاه نیست که بتواندنجات بدهد و گوش او سنگین نیست تا نشنود ولی گناهان ما مانند دیوار بلندی باعث جدایی بین ما گردیده است . خدا ما را دوست دارد، حتی زمانیکه گناهکار بودیم، چون مسیح مرد برای خدانشناسان .
خداوند به حزقیال پیامبر فرمود: به مردم بگو، من از مرگ گناهکاران خوشحال نمی شوم بلکه خوشی من آن است که آنها برگشته و نجان یابند، همچنین خداوند می فرماید: برگردید از راه های شرارت آمیز خود برگردید، چرا باید بمیرید، من شما را دوست دارم. خداوند امروز شما را دوست دارد و صدایتان می کند تا نزد او برگردید او نجات عظیمی را برای گناهکاران فراهم کرده چون دوستشان دارد، ولی اگر شما نجات خداوند را قبول نکنید و آنرا رد کرده و راهی را که برای بخشیدن گناهان تمام انسانها مهیا شده نپذیرید، در واقع مثل این می ماند که دست خدا را پس زده و او را رد نموده اید و برای او راهی باقی نمی گذارید و با اینکه از نابودی گناهکاران خوشحال نمی شود، ولی باید شما را مجازات کند چون خدای عادلیست.خدا پدر آسمانی ماست و از مجازات ما شاد نمی شود بلکه خوشحالی او در نجات ماست.
پس بیاید همانند جوجه هایی که برای رهایی از خطر به زیر بال و پر مادر خود رفته بودند ما نیز زیر بالهای خداوند پناه بگیریم تا از روز هولناک داوری نجات و رهایی یابیم.
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
- 3:47 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
یکی بود، یکی نبود! روی یک تپۀ بزرگ، سه تا درخت بود ,درختهای کوچولو، با آرزوهای بزرگ! درخت کوچولوی اول، نگاهی به آسمون کرد، آهی کشید و گفت: "دلم میخواد وقتی بزرگ شدم،از من صندوق کوچکی بسازند، با پوشش طلایی برای جواهرات گرانبها. دلم میخواد تو دست خانمهای شیکپوش، قشنگترین صندوق جواهرات دنیا باشم!"
درخت کوچولوی دوم، اون پایینها، جویباری دید که از وسط درختها میرفت مستقیم تو دریا. آهی کشید و گفت:"دلم میخواد وقتی بزرگ شدم، از من کشتی بزرگی بسازند برای شاهزادۀ اون قصر قشنگ. دلم میخواد ببرمش اون دود دورها، هر جا که دلش بخواد."
درخت کوچولوی سوم، پایین تپه شهری دید با مردم زیاد که از صبح تا شب زحمت میکشند. با خودش گفت:"دلم میخواد وقتی بزرگ شدم،قدم خیلی بلند بشه و همیشه روی این تپه بمونم. iونوقت هر که بیاد و منو ببینه، نگاهش به آسمون میافته شاید بهیاد خدا بیفته، بار زحمت از دوشش بیفته!"سالها گذشت؛ بارون بارید، آفتاب تابید، درخت کوچولوها بزرگ شدند. یک روز قشنگ، تو هوای آفتابی، سه درخت کوچولو که حالا بزرگ شده بودند، دیدند که سه مرد با تبرهای تیز بالا میان.خوشحال بودند؛شاید که خیلی زود به آرزوشون برسند.
درخت اول خوشحال بود،چون او رو به یک دکان نجاری بردند.فکر کرد به آرزوش رسیده.اما خوشی او زیاد طول نکشید. نجار از او یک آخور معمولی درست کرد،برای گوسفندها.نه از صندوق خبری بود، نه از پوشش طلا، نه از جواهرات قیمتی توی اون. آخور رو گذاشتند توی یک اصطبل!
درخت دوم خوشحال بود،چون او رو به یک کارگاه کشتیسازی بردند.فکر کرد به آرزوش رسیده.اما خوشی او زیاد طول نکشید.از او قایقی ساختند برای دریاچههای کوچک.نه از کشتی بزرگ خبری بود،نه از شاهزاده قصر قشنگ، نه از دریاها و سرزمینهای دوردست. قایق رو فروختند به چند ماهیگیر فقیر، توی یک دریاچه کوچک، توی یک سرزمین حقیر!
درخت سوم اما از اول غمگین بود!از او تیرهای چوبی درست کردند.تک و تنها، گوشه یک انبار، با خودش ناله کرد و گفت: "آرزو کردم که روی اون تپه بزرگ، همیشه بمونم و مردم رو به یاد خدا بیندازم. اما حالا نه کسی منو میبینه و نه یاد خدا میافته. "
سالها گذشت؛ آرزوها فراموش شد! در یک شب تاریک،درخت کوچولوی اول که حالا آخوری بود، دید که زن و شوهری پسر کوچولوی خودشون رو توی اون گذاشتند. درخت کوچولوی اول چقدر خوشحال بود! "من آرزوی جواهرات قیمتی کرده بودم. حالا قیمتیترین جواهر دنیا در منه!"
در یک روز ابری، درخت کوچولوی دوم که حالا قایق ماهیگیری بود،خسته و دلشکسته از بازی زندگی،دید که ماهیگیرها با مردی غریبه سوارش شدند. غریبه دراز کشید و خوابید. وسطهای دریاچه، طوفان شد. با او همه آدم، با این غرش طوفان، قایق میدونست که همه چیز تمومه. اما غریبه بیدار شد؛ ایستاد؛ سرِ طوفان فریاد کشید! طوفان درجا آروم شد!
درخت کوچولوی دوم چقدر خوشحال بود؛ شاهزادۀ آسمان و زمین توی اون نشسته بود! در یک روز سیاه،
درخت کوچولوی سوم، غمگین و تنها، گوشه انبار افتاده بود.
اما یکمرتبه سر و صداهایی شنید.در باز شد.دید که سربازها اومدند، برش داشتند، گذاشتندش روی دوش مردی «پر از غم!»
درخت کوچولو مات و مبهوت، روی دوش اون مرد میرفت. عدهای ناسزا میگفتند و عدهای گریه میکردند! به تپهای رسیدند. صدای چکش شنید: مرد "پر از غم" رو روی او میخکوب میکردند! درخت کوچولو با قدی افراشته، مرد رو میان آسمون و زمین، نگه میداشت. همه به بالا به اون مرد نگاه میکردند، انگار که به آسمان نگاه میکردند...
درخت کوچولو به یاد آرزوش افتاد...
دو روز بعد، عدهای دوان دوان، باز بهطرف او اومدند، باز به او نگاه کردند، انگار که به آسمان نگاه میکردند. اما این بار خوشحال بودند، میگفتند مرد "پر از غم" زنده شده.
درخت کوچولوی سوم چقدر خوشحال بود؛ از اون بهبعد، هر که به اون نگاه میکرد، به یاد خدا میافتاد.
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
- 1:48 - Whritten by : آیـــدا و یوحنـــــا
مردی دو پسر داشت . روزی پسر کوچک به پدرش گفت :« پدر ، بهتر است سهمی که از دارائی تو باید به من به ارث برسد ، از هم اکنون به من بدهی ! ؟» پدر موافقت نمود و دارائی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد .
چیزی نگذشت که پسر کوچکتر ، هرچه داشت جمع کرد و به سرزمینی دور دست رفت . در آنجا تمام ثروت خود را با فا حشه هاگذراند و از دست داد . از قضا ، در همان زمان که تمام پولهایش را خرج کرده بود ، قحطی شدیدی در آن سرزمین پدید آمد ، طوری که او سخت در تنگی قرار گرفت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد . پس به ناچار رفت و به بندگی یکی از اهالی آن منطقه در آمد . او نیز وی را به مزرعه خود فرستاد خوکهایش را بچراند . آن پسر به روزی افتاده بود که آرزو می کرد بتواند ، با خوراک خوکها شکم خود را سیر کند ، کسی هم به او کمک نمی کرد .
سرانجام روزی به خود آمد و فکر کرد « در خانه پدرم ، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند ، و من اینجا هلاک می شوم ! پس بر خواهم خاست و نزد پدر رفته ، به او خواهم گفت :« ای پدر من در حق خدا و حق تو گناه کرده ام ، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی ، خواهش می کنم مرا به نوکری خود بپذیر ! »
پس بی درنگ برخواست و بسوی خانه پدر براه افتاد . اما هنوز از خانه خیلی دور بود . پدر او را دید و دلش به حال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید .
پسر به او گفت : « پدر ، من در حق خدا و در حق تو گناه کردم ، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسـر خود بدانی ...»
اما پدرش به خدمتکاران گفت : « عجله کنید ! بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانیـد ! انگشتری به دستش و کفش به پایش کنیـد ! و گوساله پرواری را بیاورید و سرش را ببریدتا جشن بگیریم و شادی کنیم ! چون این پسـر من مرده بود و زنده شد ! گم شده بود و پیــدا شده است ! پس ضیافت مفصلی برپا کردند .
در این هنگام پســر بزرگ در مزرعه مشغول کار بود . وقتی به خانه بازمی گشت صدای ساز و رقص و پایکوبی را شنید . از یکی از خدمتکاران پرسید ، چه خبــر اسـت ؟ او جواب داد :« برادرت بازگشته و پدرت چون او را صحیح و سالــم باز یافته ، گوساله پرواری را سربرید و جشن گرفته است !
برادر بزرگ عصبانی شد و حاضر نشد وارد خانه شود . تا اینکه پدرش بیرون آمد و به او التماس کرد که به خانه بیاید . اما او جواب داد « سالهاست که من همچون یک غلام به تو خدمت می کنم و حتی یک بار هم از دستوراتت سرپیچی نکرده ام اما در تمام این مدت به من چه دادی ؟ حتی یک بزغاله هم ندادی تا سر ببرم و بتوانم با دوستانم شادی کنم ! اما این پسرت که ثروت خود تو را با فاحشه ها تلف کرده ، حال که بازگشته است ، بهترین گوساله پرواری را که داشتیم ، سر بریدی و برایش جشن گرفتی !
پدرش گفت :« پســر عزیزم ، تو هیمشه در کنار من بودی و هرچه من دارم ، در واقع به تو تعلق دارد و سهم ارث توست ! اما حالا باید جشن بگیریم و شادی کنیم ، چون این برادر تو، مرده بود و زنده شده است ؛ کم شده بود و پیــدا شده اســت !»
امروز می خوام درباره بخشش صحبت کنم . فکــر میکنم این داسـتان بهترین نمونه بخشش خداست !
دو نوع نگرش درباره بخشش هست :
- ما باید کاری بکنیم که خــدا ما را ببخشد !
- مسئله فیض یعنی خداوند ما را درک می کند و مارا می بخشد !
اینکه ما فکــر کنیم کاری باید انجام بدیم که خدا ما را ببخشد دیگه فلسفه نجات و صلیب و حداقل خود مسئله مسیحیت اینجا بی معنی می شود . حسی که انسان داره ،، حس نابخشودگی حس بندگیست ! پولس رسول می گه : روح بندگی را نیاموختیم تا باز ترسان شویم ، بلکه روح فرزند خواندگی ! درک این دو مسئله برای مسیحی خیلی از چالشهای درونشو می تونه حل بکنه ! یعنی این حس گناهی که در ما هست ! اینکه ما فکر میکنیم باید کاری انجام بدیم که خدا ما را بپزیرد ( اگر خداوند می گه کاری انجام بدید ، میگه کاری انجام بدید که رش کنید ، وسیع بشید !) کار انجام دادن برای بخشوده شدن دوباره یک شریعت طول و دراز و خیلی گسترده ای رو در مقابل ما قرار می دهد که در مقابلش همان نا توانی های انسان ، باز همان قصه دیرینه انبیاء و بازگشت به همان داستانهای کهن هست که همه ما آنرا می دانیم لازم به ذکر نیست !
پس حس بندگی ، حسی که پســر گمشده هنگام بازگشت بسوی پدر داشت دقیقا حسی بود که فرزند بودن خودش رو فراموش کرده بود . دیگه به عنوان یک فرزند نزد پدر باز نمی گذشت ! انتظاری که پســر گمشده از برخورد پدر داشت این بود که برود و ماننــد یک غلام آنجــا زندگی کنـد ! این حس یعنی شریعت ، این حس اصلا سرچشمه شریعت هست ! و اصول اساسی شریعت از این حس انسانی سرچشمه می گیــرد !
امــا برخورد پدر هم برای پســر گمشده عجیب هست و هم برای پســری که یک عمر در خانه پدر بوده !حتی کسی که با پدر زنگی کرده انتظار نداره پدر برای کسی که ثروتشو با فاحشه ها تلف کرده جشن بگیره ! ثروت یعنی چی؟ ثروت یعنی عقلی که ما داریم ، استعدادهایی که داریم ، امکاناتی که داریم رو با فاحشه صرف کنیم ( در کارهای نا درست ، نه فقط این ) .
این الان خداوند بیاد ما رو بپذیرد و همه چیز مارا نو کند برای انسان غزیبه ! چون این حس رو نمی تونیم از خدا بفهمیم دیگران را هم نمی توانیم بپذیریم ! تا وقتی که ما محبت خــدا را حس نکنیم نمی توانیم به بقیه محبت کنیم . اصلا محال هست !
تصوری که ما از خــداوند داریم دقیقا تاثیر گذار در تفکــر ما درباره ی انسانهاست ! کسی که فکــر کند خداوند از انسانها طلبکار هست ، خودش هم از انسانها طلبکاره ! ولی کسی که محبت خدا رو حس کرده باشه از اون به بقیه هم انتقال میده !
ما هم همان پســر گمشده هستیم که ثروتمون رو ( استعداد ها ، امکانات و برکات خداوند را ) با فاحشه ها (در راه نادرست «گناه») تلف کردیم . خــداوند نمی خواد از شما انتقام بگیره عزیزان ! بیایید نــزد پدر . برخورد پــدرآسمانی هم با شما همینجوری هســت ! محبت خداوند رو باور کنید ، خدا خدای عادلان نیست ، خداوند خدای نیکوکاران نیست ، بلکه خـــداوند خدای گنه کاران هست و می خواد آنها رو پاک بکنه ! می خود مانند یک طبیب روح بیمار مــا را درمان کنه !
پس شکــر برای خداوندی که مرا که گناهکار بودم در آغوش کشید